|
|
|
|
|
|
|
|
|
وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم .
وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم . وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم . وقتی او تمام کرد من شروع کردم . وقتی او تمام شد من آغاز شدم . و چه سخت است . تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن است ، مثل تنها مردن !
|
||
|
|
|
|
|
مشت می کوبم بر در پنجه می سایم بر پنجره ها
|
||
|
|
|
|
|
باز هم از چشمه لبهاي من تشنه اي سيراب شد سيراب شد باز هم در بستر آغوش من رهروي در خواب شد در خواب شد
مي روم خسته و افسرده و زار سوي منزلگه ويرانه خويش به خدا ميبرم از شهر شما دل شوريده و ديوانه خويش
بخدا غنچه شادي بودم دست عشق آمد و از شاخم چيد شعله آه شدم صد افسوس که لبم باز برآن لب نرسيد
آن آرزوي گمشده مي رقصد در پرده هاي مبهم پندارم
نه اميدي که بر آن خوش دل کنم نه پيغامي نه پيک آشنائي نه در چشمي نگاه فتنه سازي نه آهنگ پر از موج صدائي
لاي لاي، پسر کوچک من ديده بربند،که شب آمده است ديده بربند،که اين ديو سياه خون به کف،خنده به لب امده است
سر به دامان من خسته گذار گوش کن بانگ قدمهايش را کمر نارون پير شکست تا که بگذاشت برآن پايش را
کتابي،خلوتي،شعري،سکوتي مرا مستي و سکر زندگاني است چه غم گر در بهشتي ره ندارم که در قلبم بهشتي جاوداني است |
||
|
|
|
|
|
عشق جنون است و جنون چیزی جر خرابی و پریشانی فهمیدن و اندیشیدن نیست. اما دوست داشتن در اوج معراجش، از سر حد عقل فراتر می رود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین می کند و با خود به قله بلند اشراق می برد. عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند و دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد. عشق تنها یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق. عشق در دریا غرق شده است و دوست داشتن در دریا شناکردن. عشق بینایی را می گیرد و دوست داشتن می دهد. عشق خشن است و شدید و در عین حال پایدار و سرشار از اطمینان. عشق همواره با شک آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین است و شک ناپذیر. از عشق هرچه بیشتر بنوشیم، سیراب تر می شویم و از دوست داشتن هرچه بیشتر، تشنه تر. عشق هرچه دیرتر می پاید کهنه تر می شود و دوست داشتن نوتر. عشق نیرویی است در عاشق که او را به سوی معشوق می کشاند و دوست داشتن جاذبه ای است در دوست که دوست را به دوست می برد. عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست. عشق رو به جانب خود دارد، خودخواه است و خودپا و حسود، و معشوق را برای خویش می پرستد و می ستاید اما دوست داشتن رو به جانب دوست دارد، دوست خواه است و دوست پا و خود ر ا برای دوست می خواهد و او را برای او دوست می دارد و خود در میانه نیست. آری...که دوست داشتن از عشق برتر است و من هرگز، خود را تا سطح بلندترین قله عشق های بلند، پایین نخواهم آورد. |
||
|
|
|
|
|
يكديگر را دوست بداريد،اما از عشق زنجير مسازيد:
بگذاريد عشق همچون دريايي مواج ميان ساحل هاي جانتان در تموج و اهتزاز باشد. جامهاي يكديگر را پر كنيد اما از يك جام منوشيد. از نان خود به يكديگر هديه دهيد اما هر دو از يك قرص نان تناول مكنيد. به شادماني با هم برقصيد و آواز بخوانيد اما بگذاريد هر يك براي خود تنها باشيد. همچون سيم هاي عود كه هريك در مقام خود تنها است،اما همه باهم به يك آهنگ ميرتمند. دلهايتان را بهم بسپاريد اما به اسارت يگديگر ندهيد. زيرا تنها دست زندگي است كه ميتواند دلهاي شما را در خود نگاه دارد. در كنار هم بايستيد اما نه بسيار نزديك: از آنكه ستونهاي معبد به جدايي بار بهتر كشند، وبلوط و سرو در سايه هم به كمال رويش نرسند. |
||
|
|
|
|
|
بوسه باد خزونی، با هزار نامهربونی، زیر گوش برگ تنها، میگه طعمه ی خزونی...! برگ سبز و تر و تازه، رنگ سبزشُ می بازه، غرق بوسه های باد و وحشت روزای تازه می کَنه دل از درخت و، میشه آواره کوچه کوچه ای که یادگارِ روزای رفته و پوچه... می شینه گوشه ی کوچه، چشم به آسمون می دوزه می کُنه یاد گذشته، دلش از غصه می سوزه... یادِ روزایی که کوچه، زیر سایه تنم بود، مهربون درختِ عاشق، مستِ عطر نفسم بود سهمِ من از بوسه باد، چی بگم ای داد و بیداد! همه زردی و تباهی، مُردن و رفتن از یاد... |
||
|
|
|
|
|
سینه می سوزانی ای دل، چو می آغازی سخن بس کن این شب ناله ها را، از چه خواهی رنج من جرم و تقصیر از تو بود، از یار دیرین بد نگو هر چه کرد آن یار شیرین،با تو ناز شست او هرزگی کردی سزای هرزگی رسوایی است حاصل رنگ و ریا در عاشقی تنهایی است از بهشت وصل جانان دوزخ غم ساختی سینه ی رنجور من در التهاب انداختی در کفت بود آنچه عمری آرزو می داشتی پرنیان بنهادی و بار کتان برداشتی ای دل دیوانه بشنو این مرام زندگیست او که گریان کرد چشمی را، نصیبش خنده نیست وصف گل رویان شنیدی پا ز سر نشناختی عیش نا اهلان گزیدی تا گل خود باختی در پس و پیشت گل خوش عطر و بو بسیار بود آن گلی کز جور تو پژمرده می شد یار بود همچو شاهین بر ستیغ قله ها پر می زدی مسخ موشی گشتی و از قله پایین آمدی با همه خردی ز تو، آرامش و شادی ربود آنچه پایینت کشید از قله ها، نفس تو بود در خم بی راه از خود پشت پا خوردی دریغ رفت عمری و ندیدی از کجا خوردی دریغ هر نگاهی محرم دیدار روی یار نیست هر دلی در عاشقی خوش دست و شیرین کار نیست یاد باد آن روزگار ای دل که یاری داشتی در میان باده نوشان اعتباری داشتی از گذرها می گذشتی خیره سر هنگامه جو روز و شب با یار یک دل می نشستی رو به رو حالیا.... حالیا بی های و هویی! آن سر افرازی چه شد؟ یار را بازی گرفتی! آخر بازی چه شد؟ این زمان دیگر سر تو با گریبان آشناست هر دلی ارزان فروشد یار، او را این سزاست اعتبار هر دلی در خوبی دلدار اوست آبروی هر کسی در آبروی یار اوست گفته بودم با تو رسم عاشقی اینگونه نیست پیش یار از دیگری افسانه گفتن خیرگی ست گفته بودم با تو ای دیوانه بس کن سرکشی بس نکردی سر کشی اکنون اسیر آتشی شب سحر شد، بامداد آمد تو می نالی هنوز نوش جانت زهر حسرت،ای دل رسوا بسوز... |
||
|
|
|
|
|
حق با شماست
من هیچگاه پس از مرگم جرئت نکرده ام که در آیینه بنگرم و آنقدر مرده ام که هیچ چیز مرگ مرا دیگر ثابت نمی کند فروغ |
||
|
|
|
|
|
در برابر هر زن، که خسته از صفت “ضعیفه” است، مرد ضعیفی وجود دارد که از “قدرت کاذب” رنج میبرد.
در برابر هر زنی که خسته از صفت کاذب “حماقت” است، مردی وجود دارد که از پوشیدن نقاب “عاقل نمایی” ، رنج میبرد.
در برابر هر زنی که خسته از برچسب “احساساتی” بودن است، مردی وجود دارد ، که از “حق گریه کردن و حساس بودن” محروم بوده است.
در برابر هر زنی که از دستمزدی که شایستگی اش را دارد محروم است، مردی وجود دارد، که مسئولیت اقتصادی انسان دیگری را، بالاجبار به دوش میکشد.
در برابر هر زنی که اسرار مکانیکی ماشین را نمیداند، مردی وجود دارد که نمیتواند تخم مرغی را آب پز کند.
در برابر هر زنی که برای آزادیش قدم بر میدارد، مردی وجود دارد که راه آزادی را باز مییابد.
نژاد بشر پرنده ایست با دو بال: یک بال مذکر و یک بال مونث.
تنها اگر دو بال به طور مساوی رشد کنند و با هم هماهنگ باشند، نژاد بشر می تواند پرواز کند. |
||
|
|
|
|
|
برای زیستن دو قلب لازم است قلبی که دوست بدارد قلبی که دوستش بدارند قلبی که هدیه کند قلبی که بپذیرد قلبی که بگوید قلبی که جواب بگوید قلبی برای من قلبی برای انسانی که من می خواهم تا انسان را در کنار خود حس کنم . احمد شاملو |
||
|
|
|
|
|
انگونه که نیستم مینمایم نه انگونه که هستم...من هیچ را با خود وصله زده ام و باز پرم از انچه نمی خواهم باشم.و نمیدانم چگونه خسته و ناتوان به دور خود و زندگی می چرخم.نمی دانم از کدامین دیار میتوان این ارامش گمشده را جست و نم دانم که قلبم چگونه باز می تواند در سینه ام نوای زندگی را بنوازد و نوای عشق...و نوای بودن بی چون و چرا و تهی از کاش های کهنه و خالی از بغض های فرو خورده و مانده در گوشه ی ویرانه اش...تمام وجودم پر است از اینده ای نیامده و نا معلوم...اینده ای که تمام هستی اش...نامش...وسرزمینش رویاست... |
||
|
|
|
|
|
در نهفته ترین باغها ، دستم میوه چید . و اینک ، شاخه ی نزدیک ! از سر انگشتم پروا مکن . بی تای انگشتانم شور ربایش نیست ، عطش آشنایی است . درخشش میوه ! درخشان تر . وسوسه ی چیدن در فراموشی دستم پوسید . دورترین آب ریزش خود را به راهم فشاند . پنهان ترین سنگ سایه اش را به پایم ریخت . و من ، شاخه ی نزدیک ! از آب گذشتم، از سایه بدر رفتم . رفتم ، غرورم را بر ستیغ عقاب – آشیان شکستم و اینک ، در خمیدگی فروتنی ، به پای تو مانده ام . خم شو ، شاخه ی نزدیک ! « سهراب سپهری » |
||
|
|
|
|
|
برای رسیدن به تو
پاپیش گذاشتم خودم را قسمت کردم تورا سهم تمام رویاهایم کردم انصاف نبود تو که می دانستی با چه اشتیاقی خودم را قسمت می کنم پس چرا زودتر از تکه تکه شدنم جوابم نکردی برای خداحافظی خیلی دیر بود خیلی دیر چه ساده یگانه شدیم چه ساده دل و دینم را به دست تو دادم بی آنکه دیده باشمت یا حتی شنیدنی درکار باشد بی آنکه حتی نمی دانم مانده ام این همه دوری واین همه احساس مانده ام از کجای این بی سو آمدی دیگر هیچ نمی دانم جز اینکه هرچه از دلم می خروشد واز نگاهم میتراود...عشق است وعاطفه آنچه آرام وبی صدا بذرش را دردلم پاشیدی می دانم می دانم که می خندی به عاشقانه های من اما بخند! تو که می دانستی با چه اشتیاقی خودم را قسمت می کنم پس چرا زودتر ازتکه تکه شدنم جوابم نکردی برای خداحافظی خیلی دیر بود من خسته ام خسته از دقایقی که بازگشتی ندارد خسته از دقایقی که می گذرد وباز گشتی ندارد خسته کاش آنروز که تقدیم تو شد همه هستی من می سپردم که مواظب باشی جنس این جام بلور است لبریز ازعشق وغرور گر بازیچه شود می شکند... می شکند...می شکند توکه از من دور بودی دیگه از چی ترسیدی که جا زدی؟ |
||
|
|
|
|
|
آرزوهایم در مه گم می شوند
هراسان
به دنبال می دوم
دراین روزهای گنگ و بی انتها
عشقی نیست
...یاری ،
غصه ی دیداری
..
پابرهنه می دوم
به سوی ابرهای سرگردان
...گم می شوم
در هوای رمزآلود معلق
در ابرهای آشفته ی بی هیاهو
...
آرزوهای گم شده ی من
خیلی بلند اند
دستم نمی رسد
بگیرمشان... |
||
|
|
|
|
|
تمام لحظه های من یکی یکی دوتا دوتا... به یغما برده می شوند. با دستهای سرد و یخ زده ام به بالا خیره شده ام... مرغ خیالم می رقصد... و مرا با خود می برد ثانیه هایم را از من می گیرند از این مردم متنفرنم که میخورند و می پوشند و میخوابند و خواب می بینند که می خورند و می پوشند و می خوابند... |
||
|
|
|
|
|
ای همسفر از من دلگیر مباش من دوستت دارم زمانه سختم می کند ریشه ی عشق مرا می سوزاند و خشک می کند من فقط جز تو به تو می اندیشم که عمر من گذشت و رفت از من دلگیر مباش ثانیه و زمان من به دست توست عشق من ریشه ی حیات من به دست توست روزها گذشت و رفت لحظه های دیدنت از دست رفت زمانه با بی تو بودن سپری شد گم شد ، اما یاد تو هر جا که باشم با من است به دست زمان به اشک آسمان من پر از اندوه و ماتم شده ام من خودم با اینکه هاتفم ، پر از شعرو خیالم باز هم ، با تو شادم با تو از غم ها جدایم ای همسفر از من دلگیر نباش با این همه تنهایی و غم من خودم تنهای تنها دوســـــــــــــــــتت دارم . |
||
|
|
|
|
|
امدي،دست تو ميگيردم،- بر دستت بوسه ميزنم. با عشق، با هراس،- بر دستت بوسه ميزنم. امدي كه نابودم كني،عشق،خوب ميدانم. زانوانم ميلرزد،بيا! نابودم كن ! بر دستت بوسه ميزنم. دندان در ميوه فرو ميبري و به دورش مي اندازي، در قلبم دندان فرو كن كه از ان توست! خوشا زخمي كه از دندان تو بر جا ماند!- بر دستت بوسه ميزنم. همگي ام را ميخواهي ! وچون همه را گرفتي، به هيچ كارش نميزني. جز ويراني به جا نميگذاري-بر دستت بوسه ميزنم. دستت كه نوازشم ميدهد ، فردا خواهدم كشت. به انتظار ضربت كشنده ي دست تو ،بر ان بوسه ميزنم. مرا بكش! بزن! هر بار كه دردم ميدهي ، راحتي ست كه ميرساني، نجاتم ميبخشي، اي ويرانگر - بر دستت بوسه ميزنم. هر يك از ضربات تو كه خونينم ميكند، رشته ي پيوندي را ميگسلد. بر دستت بوسه ميزنم. زندان تنم را، اي كشنده ي من ، در هم ميشكني. و از رخنه ي ان زندگي من به در ميرود. بر دستت بوسه ميزنم. زمين زخم ديده ام كه دانه در ان خواهد رست. دانه ي دردي كه تو در ان افشانده اي. بر دستت بوسه ميزنم. بيفشان درد مقدس را ! تا درون سينه ام رسيده شود. سراسر دردهاي جهان! بر دستت بوسه ميزنم ،بر دستت بوسه ميزنم!!! |
||
|
|
|
|
|
شکوفه های جاری ذهن من
پر پر شده از باد بهاری نگاهت مستانه به کجا می خرامند؟! |
||