|
|
|
|
|
عشق يعنی تا ابد بی سرنوشت» عشق يعنی زندگی تا زير صفر عشق يعنی پر کشيدن تا عروج عشق يعنی طی راه بی فروغ عشق يعنی ناله گيتار من عشق يعنی درد بی درمان من عشق سودای دل بيمار ماست عشق مرگ لحظه ديدار ماست عشق فرياد انا الحق گفتن است عشق در آغوش ياران خفتن است عاشقی بايد که آنرا درک کرد اين زبان از گويش عشق عاجز است |
||
|
|
|
|
|
ای امید، ای اختر شب های من! نغمه ات افسرد بر لبهای من. شمع من آغاز خاموشی گرفت، عشق من گرد فراموشی گرفت. در نگاهم شعله های شوق مرد، در درونم آتش پنهان فسرد. غنچه ی شاداب من بی رنگ شد، گوهر نایاب من چون سنگ شد. روزگاری بود و روزم سر رسید؛ روزها بگذشت و شامم در رسید. کس چه می داند شبم چون می رود، از دو چشمم جویی از خون می رود. دوستان! فریاد من فریاد نیست؛ غیر آهی از دل ناشاد نیست. تا ز یاران بی وفایی دیده ام، جسم و جان را در جدایی دیده ام. آشنایان آشنایی شان کجاست؟ همدمان از هم جدایی شان چراست؟ عشق را وقف هوس ها ساختند، گاه ِ سختی دوستی نشناختند. ای امید، ای اختر شب های من! نغمه ات افسرد بر لب های من. ای امید، از نو شبم را روز کن؛ روز کن وان روز را پیروز کن! راحتی ده این روان خسته را، گرم کن این پیکر یخ بسته را. همچو مهتاب از دل شامم درآ، ورنه می میرم درین ظلمت سرا. وه! که دیگر نغمه هایم زنده نیست؛ از من اینسان نغمه ها زیبنده نیست. چون مُرکب رنگ زن بر خامه ام؛ اندک اندک جلوه کن در نامه ام. باز در گوشم نواها ساز کن، این چنین با من سخن آغاز کن: کان دلت از دشنه های درد، ریش! بی محابا می خوری از خون خویش. گر دو تن پیمان خود بگسسته اند دیگران پیمانه را نشکسته اند گر دو تن آلوده دامان زیستند دیگران آلوده دامان نیستند. باوفا یاران فراوانند باز همچو مَه پکیزه دامانند باز مهربانان مهربانی می کنند گاه ِ سختی سخت جانی می کنند. ای امید، ای اختر شام دراز! گر نسازم من، تو با دردم بساز. ای امید، ای گلشنم را آفتاب؛ رخ متاب از من- خدا را- رخ متاب! ای امید، ای جان من قربان تو، بعد ازین دست من و دامان تو... |
||
|
|
|
|
|
دلم، یاران! ز غم در اضطراب است امیدم نقش بی حاصل بر آب است. دگر از چشمه ی خورشید قهرم که آبش - آنچه دانستم - سراب آست. حریف آشنایی ها غریب است؛ همای نیکبختی ها غُراب است. دریغا! رهبر مستان کسی بود که خود از جام خودکامی خراب است. درخشیدن، گذر کردن، خموشی، خدایا! نیست اختر، این شهاب است. سخن از "تابش خورشید" گویی، کجا این تشت پر خون آفتاب است؟ ز پشت پرده خنجر می درخشد، تو می گویی: "هلال اندر سحاب است"! بر آهن می خراشد پنجه را دیو، تو می رقصی که: "این بانگ رباب است"! به جامت بس شرنگ تلخ کردند، تو می نوشی که : "این شهد و شراب است"! جگر ها بر سر آتش ز کف رفت، تو می خندی که : "این بوی کباب است"! رفیقان جمله از ره بازگشتند، تو می گویی که : "این راه صواب است"! به گوشم قصه ی امّید خوانی- فغان! کاین قصه یی پُر آب و تاب است. امیدی من نمی بینم، دریغا! - عروس قصه هایت در حجاب است؟ خداوندا! مگر کور است چشمم؟ خداوندا! مگر عقلم به خواب است؟ "خدایا زین معما پرده بردار"، دعای دردمندان مستجاب است. تو می دانی که جانم بی شکیب است، تو می دانی که دردم بی حساب است. نه کس را گفته یی با کرده همراه، نه کس را سوی مقصودی شتاب است مرا، ای دوست، پند و قصه کافی است که جانم زین سخن ها در عذاب است. "شتابی، کوششی، جهدی، تلاشی..." مرا- گر عاقلی - اینها جواب است. |
||
|
|
|
|
|
شب مهتاب و ابر پاره پاره به وصل از سوی یار آمد اشاره حذر از چشم بد، در گردنم کن نظر قربانی از ماه و ستاره. دلی دارم به وسعت آسمانی درو هر خواهشی چون کهکشانی نمیری، شور ِ خواهش ها، نمیری بمانی، عشق ِ خواهش زا، بمانی! نسیم ککل افشان توأم من پریشان گرد ِ سامان توأم من پریشان آمدم تا آستانت مران از در! که مهمان توأم من. فلک با صدهزاران میخ ِ نوری نوشته بر کتیبه شرح ِ دوری اگر خواهی شب دوری سراید صبوری کن، صبوری کن، صبوری... شب مهتاب اگر یاری نباشد بگو مهتاب هم، باری، نباشد نه تنها مهر و مه، بل چشم ِ روشن نباشد، گر به دیداری نباشد. زمین پوشیده از گُل، آسمان صاف میان ما جدایی، قاف و تا قاف به امید تو کردم زیب ِ قامت حریر ِ خامه دوز و تور ِ گلبافت. شب مهتاب یارم خواهد آمد گُلم، باغم، بهارم خواهد آمد به جام چِل کلید گل زدم آب گشایش ها به کارم خواهد آمد. چو از در آمدی، رنگ از رُخم رفت نه تنها رنگ ِ رخ، بل رنگِ "هر هفت" چنان لرزد دلم در سیم ِ سینه که لرزد سینه در دیبای زربفت. شب مهتاب یارم از در آمد چو خورشید فلک روشنگر آمد به خود گفتم شبی با او غنیمت به محفل تا درآمد شب سرآمد. |
||
|
|
|
|
|
خواستم كه با تو درد دل كنم گريهام ولي امان نميدهد… |
||
|
|
|
|
|
خدايا عاشقان را با غم عشق آشنا کن خدايا بي پناهم، ز تو جز تو نخواهم چو نيلوفر عاشقانه چونان ميپيچم به پاي تو |
||
|
|
|
|
|
وقتي تو نيستي مثل هميشه آخر حرفم ¤¤¤ وقتي تو نيستي هر روز بي تو |
||
|
|
|
|
|
دل داده ام بر باد، بر هر چه بادا باد مجنونتر از ليلي، شيرينتر از فرهاد اي عشق از آتش، اصل و نسب داري از تيرهی دودي، از دودمان باد آب از تو طوفان شد، خاک از تو خاکستر از بوي تو آتش، در جان باد افتاد هر قصر بي شيرين، چون بيستون ويران هر کوه بي فرهاد، کاهي بدست باد هفتاد پشت ما از نسل غم بودند ارث پدر ما را، اندوه مادرزاد از خاک ما در باد، بوي تو ميآيد تنها تو ميماني، ما ميرويم از ياد |
||
|
|
|
|
|
حسرت همیشگی:
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
|
|
|
|
یک حسرت همیشه مرا آه می کشد لب،دست از تبسم کوتاه می کشد وقتی که ابر دستِ نوازش بدون شرح یک آرزوی گم شده در حجم لحظه ها ویأس این گناه بزرگ پر از دروغ یک قلب تیر خورده و یک عشق بی نصیب در سینه قلب مضطربم در فضای درد امّا دوباره یاد تو در عمق فاجعه |
||
|
|
|
|
|
ای لولیان ای لولیان یک لولیی دیوانه شد طشتش فتاد از بام ما، نک سوی مجنون خانه شد میگشت گرد حوض او، چون تشنگان در جست و جو چون خشک نانه ناگهان در حوض ما ترنانه شد ای مرد دانشمند تو دو گوش ازین بر بند تو مشنو تو این افسون که او زافسون ما افسانه شد زین حلقه نجهد گوشها کو عقل برد از هوشها تا سر نهد بر آسیا، چون دانه در پیمانه شد بازی مبین بازی مبین اینجا تو جانبازی گزین سرها ز عشق جعد او بس سرنگون چون شانه شد غره مشو با عقل خود، بس اوستاد معتمد کاستون عالم بود او نالانتر از حنانه شد من که ز جان ببریده ام چون گل قبا بدریده ام زان رو شدم که عقل من با جان من بیگانه شد این قطره های هوشها مغلوب بحر هوش شد ذرات این جان ریزها مستهلک جانانه شد ای آتش آتشنشان این خانه را ویرانه کن این عقل من بستان ز من بازم ز سر دیوانه کن خامش کنم فرمان کنم وین شمع را پنهان کنم شمعی که اندر نور او خورشید و مه پروانه شد مولانا
|
||
|
|
|
|
|
افسانه تلخ نه امیدی که بر آن خوش کنم دل نه پیغامی نه پیک آشنایی نه در چشمی نگاه فتنه سازی نه آهنگ پر از موج صدایی ز شهر نور و عشق و درد و ظلمت کجا کس در قفایش اشک غم ریخت به چشمی خیره شد شاید بیابد به او جز از هوس چیزی نگفتند شبی در دامنی افتاد و نالید چرا امید بر عشقی عبث بست ؟ چرا؟… او شبنم پاکیزه ای بود به جامی باده ی شور افکنی بود شبی ، نا گه سر آمد انتظارش کنون ، این او و این خاموشی سرد |
||
|
|
|
|
|
ازیاد رفته یاد بگذشته به دل ماند و دریغ نیست یاری که مرا یاد کند دیده ام خیره به ره ماند و نداد نامه ای تا دل من شاد کند خود ندانم چه خطایی کردم هر کجا می نگرم باز هم اوست گفتم از دیده چو دورش سازم تا لبی بر لب من می لغزد می کشندم چو در آغوش به مهر شعر گفتم که ز دل بر دارم مادر این شانه ز مویم بردار تا دو چشمش به رخم حیران نیست در ببندید و بگویید که من قاصدی آمد اگر از ره دور |
||
|
|
|
|
|
راز من هیچ جز حسرت نباشد کار من بخت بد ، بیگانه ای شد یار من بی گنه زنجیر بر پایم زدند وای از این زندان محنت بار من وای از این چشمی که می کاود نهان گاه می پرسد که اندوهت ز چیست گاه می نالد به نزد دیگران گاه می کوشد که با جادوی عشق گاه میگوید که : ک. ، آخر چه شد من پریشان دیده می دوزم بر او همزبانی نیست تا برگویمش از منست این غم که بر جان منست آه ، اینست آنچه می جستی به شوق راز موجودی که دیگر هیچ نیست |
||
|
|
|
|
|
در دو چشمش گناه می خندید بر رخش نور ماه می خندید در گذرگاه آن لبان خموش شعله ای بی پناه می خندید شرمناک و پر از نیازی گنگ با نگاهی که رنگ مستی داشت در دو چشمش نگاه کردم و گفت باید از عشق حاصلی برداشت سایه ای روی سایه ای خم شد در نهانگاه رازپرور شب نفسی روی گونه ای لغزید بوسه ای شعله زد میان دو لب |
||
|
|
|
|
|
ای آرزوی اولین گام ِ رسیدن كار جهان جز بر مدار آرزو نیست كی میشود روشن به رویت چشم من، كی؟
بر خامیام نام ِ تمامی میگذارم هرچه دویدم جاده از من پیشتر بود از آن كبوترهای بیپروا كه رفتند
قیصر امین پور |
||
|
|
|
|
|
با توام اما کاش... قیصر امین پور |
||
|
|
|
|
|
چشم ها ، پرسش بي پاسخ حيراني ها دست ها، تشنه تقسيم فراواني ها با گل زخم، سر راه تو آذين بستيم داغ هاي دل ما جاي چراغاني ها حاليا، دست كريم تو براي دل ما سر پناهي است در اين بي سر و ساماني ها وقت آن شد كه به گل حكم شكفتن بدهي اي سر انگشت تو آغاز گل افشاني ها فصل تقسيم گل و گندم و لبخند رسيد سايه امن كساي تو مرا بر سر بس تا پناهم دهد از وحشت عرياني ها چشم تو لايحه روشن آغاز بهار طرح لبخند تو پايان پريشاني ها قيصر امين پور |
||