تبليغاتX
نزهتگه
ساقی بیا که هاتف غیبم به مژده گفت/ با درد صبر کن که دوا می‌فرستمت
عشق يعنی تا ابد بی سرنوشت»

عشق يعنی زندگی تا زير صفر

عشق يعنی پر کشيدن تا عروج

عشق يعنی طی راه بی فروغ

عشق يعنی ناله گيتار من

عشق يعنی درد بی درمان من

عشق سودای دل بيمار ماست

عشق مرگ لحظه ديدار ماست

عشق فرياد انا الحق گفتن است



عشق در آغوش ياران خفتن است

عاشقی بايد که آنرا درک کرد

اين زبان از گويش عشق عاجز است
+ نوشته شده در  88/11/15ساعت   توسط هاتف  | 

ای امید، ای اختر شب های من!

نغمه ات افسرد بر لبهای من.

شمع من آغاز خاموشی گرفت،

عشق من گرد فراموشی گرفت.

در نگاهم شعله های شوق مرد،

در درونم آتش پنهان فسرد.

غنچه ی شاداب من بی رنگ شد،

گوهر نایاب من چون سنگ شد.

روزگاری بود و روزم سر رسید؛

روزها بگذشت و شامم در رسید.

کس چه می داند شبم چون می رود،

از دو چشمم جویی از خون می رود.

دوستان! فریاد من فریاد نیست؛

غیر آهی از دل ناشاد نیست.

تا ز یاران بی وفایی دیده ام،

جسم و جان را در جدایی دیده ام.

آشنایان آشنایی شان کجاست؟

همدمان از هم جدایی شان چراست؟

عشق را وقف هوس ها ساختند،

گاه ِ سختی دوستی نشناختند.

ای امید، ای اختر شب های من!

نغمه ات افسرد بر لب های من.

ای امید، از نو شبم را روز کن؛

روز کن وان روز را پیروز کن!

راحتی ده این روان خسته را،

گرم کن این پیکر یخ بسته را.

همچو مهتاب از دل شامم درآ،

ورنه می میرم درین ظلمت سرا.

وه! که دیگر نغمه هایم زنده نیست؛

از من اینسان نغمه ها زیبنده نیست.

چون مُرکب رنگ زن بر خامه ام؛

اندک اندک جلوه کن در نامه ام.

باز در گوشم نواها ساز کن،

این چنین با من سخن آغاز کن:

کان دلت از دشنه های درد، ریش!

بی محابا می خوری از خون خویش.

گر دو تن پیمان خود بگسسته اند

دیگران پیمانه را نشکسته اند

گر دو تن آلوده دامان زیستند

دیگران آلوده دامان نیستند.

باوفا یاران فراوانند باز

همچو مَه پکیزه دامانند باز

مهربانان مهربانی می کنند

گاه ِ سختی سخت جانی می کنند.

ای امید، ای اختر شام دراز!

گر نسازم من، تو با دردم بساز.

ای امید، ای گلشنم را آفتاب؛

رخ متاب از من- خدا را- رخ متاب!

ای امید، ای جان من قربان تو،

بعد ازین دست من و دامان تو...

+ نوشته شده در  88/11/13ساعت   توسط هاتف  | 

دلم، یاران! ز غم در اضطراب است

امیدم نقش بی حاصل بر آب است.

دگر از چشمه ی خورشید قهرم

که آبش - آنچه دانستم - سراب آست.

حریف آشنایی ها غریب است؛

همای نیکبختی ها غُراب است.

دریغا! رهبر مستان کسی بود

که خود از جام خودکامی خراب است.

درخشیدن، گذر کردن، خموشی،

خدایا! نیست اختر، این شهاب است.

سخن از "تابش خورشید" گویی،

کجا این تشت پر خون آفتاب است؟

ز پشت پرده خنجر می درخشد،

تو می گویی: "هلال اندر سحاب است"!

بر آهن می خراشد پنجه را دیو،

تو می رقصی که: "این بانگ رباب است"!

به جامت بس شرنگ تلخ کردند،

تو می نوشی که : "این شهد و شراب است"!

جگر ها بر سر آتش ز کف رفت،

تو می خندی که : ‌"این بوی کباب است"!

رفیقان جمله از ره بازگشتند،

تو می گویی که : "این راه صواب است"!

به گوشم قصه ی امّید خوانی-

فغان! کاین قصه یی پُر آب و تاب است.

امیدی من نمی بینم، دریغا! -

عروس قصه هایت در حجاب است؟

خداوندا! مگر کور است چشمم؟

خداوندا! مگر عقلم به خواب است؟

"خدایا زین معما پرده بردار"،

دعای دردمندان مستجاب است.

تو می دانی که جانم بی شکیب است،

تو می دانی که دردم بی حساب است.

نه کس را گفته یی با کرده همراه،

نه کس را سوی مقصودی شتاب است

مرا، ای دوست، پند و قصه کافی است

که جانم زین سخن ها در عذاب است.

"شتابی، کوششی، جهدی، تلاشی..."

مرا- گر عاقلی - اینها جواب است.

+ نوشته شده در  88/11/13ساعت   توسط هاتف  | 

شب مهتاب و ابر پاره پاره

به وصل از سوی یار آمد اشاره

حذر از چشم بد، در گردنم کن

نظر قربانی از ماه و ستاره.

دلی دارم به وسعت آسمانی

درو هر خواهشی چون کهکشانی

نمیری، شور ِ خواهش ها، نمیری

بمانی، عشق ِ خواهش زا، بمانی!

نسیم ککل افشان توأم من

پریشان گرد ِ سامان توأم من

پریشان آمدم تا آستانت

مران از در! که مهمان توأم من.

فلک با صدهزاران میخ ِ نوری

نوشته بر کتیبه شرح ِ دوری

اگر خواهی شب دوری سراید

صبوری کن، صبوری کن، صبوری...

شب مهتاب اگر یاری نباشد

بگو مهتاب هم، باری، نباشد

نه تنها مهر و مه، بل چشم ِ روشن

نباشد، گر به دیداری نباشد.

زمین پوشیده از گُل، آسمان صاف

میان ما جدایی، قاف و تا قاف

به امید تو کردم زیب ِ قامت

حریر ِ خامه دوز و تور ِ گلبافت.

شب مهتاب یارم خواهد آمد

گُلم، باغم، بهارم خواهد آمد

به جام چِل کلید گل زدم آب

گشایش ها به کارم خواهد آمد.

چو از در آمدی، رنگ از رُخم رفت

نه تنها رنگ ِ رخ، بل رنگِ "هر هفت"

چنان لرزد دلم در سیم ِ سینه

که لرزد سینه در دیبای زربفت.

شب مهتاب‍ یارم از در آمد

چو خورشید فلک روشنگر آمد

به خود گفتم شبی با او غنیمت

به محفل تا درآمد شب سرآمد.

+ نوشته شده در  88/11/13ساعت   توسط هاتف  | 

خواستم كه با تو درد دل كنم

گريه‌ام ولي امان نمي‌دهد…

+ نوشته شده در  88/11/11ساعت   توسط هاتف  | 

خدايا عاشقان را با غم عشق آشنا کن
ز غم‌هاي دگر غير از غم عشقت رها کن
تو خود گفتي که در قلب شکسته خانه داري
شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن

خدايا بي پناهم، ز تو جز تو نخواهم
اگر عشقت گناهست ببين غرق گناهم
دو دست دعا فرا برده‌ام بسوي آسمانها
که تا پر کشم به باغ غمت رها در کهکشانها

چو نيلوفر عاشقانه چونان مي‌پيچم به پاي تو
که سر تا پا بشکفد گل ز هر بندم در هواي تو
بدست ياری اگر که نگيری تو دست دلم را دگر که بگيرد ؟!
به آه و زاری اگر نپذيری شکست دلم را دگر که پذيرد ؟!

+ نوشته شده در  88/11/11ساعت   توسط هاتف  | 

وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونان که بايدند
نه بايد ها…

مثل هميشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض مي خورم
عمري است
لبخند هاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي کنم:
باشد براي روز مبادا!
اما
در صفحه‌هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما کسي چه مي‌داند؟
شايد
امروز نيز روز مبادا باشد!

¤¤¤

وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونانکه بايدند
نه بايد ها…

هر روز بي تو
روز مبادا است!

+ نوشته شده در  88/11/11ساعت   توسط هاتف  | 

دل داده ام بر باد، بر هر چه بادا باد
مجنون‌تر از ليلي، شيرين‌تر از فرهاد
اي عشق از آتش، اصل و نسب داري
از تيره‌ی دودي، از دودمان باد
آب از تو طوفان شد، خاک از تو خاکستر
از بوي تو آتش، در جان باد افتاد
هر قصر بي شيرين، چون بيستون ويران
هر کوه بي فرهاد، کاهي بدست باد
هفتاد پشت ما از نسل غم بودند
ارث پدر ما را، اندوه مادرزاد
از خاک ما در باد، بوي تو مي‌آيد
تنها تو مي‌ماني، ما مي‌رويم از ياد
+ نوشته شده در  88/11/11ساعت   توسط هاتف  | 

حسرت همیشگی:

حرف‌های ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می‌کنی:
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر می‌شود
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
چقدر زود
دیر می‌شود
+ نوشته شده در  88/11/11ساعت   توسط هاتف  | 

+ نوشته شده در  88/11/11ساعت   توسط هاتف  | 

شعر ناتمام
+ نوشته شده در  88/11/10ساعت   توسط هاتف  | 

یک حسرت همیشه مرا آه می کشد
لب،دست از تبسم کوتاه می کشد

وقتی که ابر دستِ نوازش بدون شرح
بر روی گونه های تر ماه می کشد

یک آرزوی گم شده در حجم لحظه ها
فریاد گنگی از ته یک چاه می کشد

ویأس این گناه بزرگ پر از دروغ
امّید را دوباره به بی راه می کشد

یک قلب تیر خورده و یک عشق بی نصیب
بر یک درخت عاشق گمراه می کشد

در سینه قلب مضطربم در فضای درد
تیر از هجوم دلهره ناگاه می کشد

امّا دوباره یاد تو در عمق فاجعه
فکر مرا به سوی سحرگاه می کشد

+ نوشته شده در  88/11/10ساعت   توسط هاتف  | 

ای لولیان ای لولیان یک لولیی دیوانه شد

طشتش فتاد از بام ما، نک سوی مجنون خانه شد

میگشت گرد حوض او، چون تشنگان در جست و جو

چون خشک نانه ناگهان در حوض ما ترنانه شد

ای مرد دانشمند تو دو گوش ازین بر بند تو

مشنو تو این افسون که او زافسون ما افسانه شد

زین حلقه نجهد گوشها کو عقل برد از هوشها

تا سر نهد بر آسیا، چون دانه در پیمانه شد

بازی مبین بازی مبین اینجا تو جانبازی گزین

سرها ز عشق جعد او بس سرنگون چون شانه شد

غره مشو با عقل خود، بس اوستاد معتمد

کاستون عالم بود او نالانتر از حنانه شد

من که ز جان ببریده ام چون گل قبا بدریده ام

زان رو شدم که عقل من با جان من بیگانه شد

این قطره های هوشها مغلوب بحر هوش شد

ذرات این جان ریزها مستهلک جانانه شد

ای آتش آتشنشان این خانه را ویرانه کن

این عقل من بستان ز من بازم ز سر دیوانه کن

خامش کنم فرمان کنم وین شمع را پنهان کنم

شمعی که اندر نور او خورشید و مه پروانه شد

مولانا

+ نوشته شده در  88/11/09ساعت   توسط هاتف  | 

افسانه تلخ
نه امیدی که بر آن خوش کنم دل
نه پیغامی نه پیک آشنایی
نه در چشمی نگاه فتنه سازی
نه آهنگ پر از موج صدایی

ز شهر نور و عشق و درد و ظلمت
سحر گاهی زنی دامن کشان رفت
پریشان مرغ ره گم کرده ای بود
که زار و خسته سوی آشیان رفت

کجا کس در قفایش اشک غم ریخت
کجا کس با زبانش آشنا بود
ندانستند این بیگانه مردم
که بانگ او طنین ناله ها بود

به چشمی خیره شد شاید بیابد
نهانگاه امید و آرزو را
دریغا ، آن دو چشم آتش افروز
به دامان گناه افکند او را

به او جز از هوس چیزی نگفتند
در او جز جلوه ی ظاهر ندیدند
به هرجا رفت ، در گوشش سرودند
که زن را بهر عشرت آفریدند

شبی در دامنی افتاد و نالید
مرو ! بگذار در این واپسین دم
ز دیدارت دلم سیراب گردد
شبح پنهان شد و در خورد بر هم

چرا امید بر عشقی عبث بست ؟
چرا در بستر آغوش او خفت ؟
چرا راز دل دیوانه اش را
به گوش عاشقی بیگانه خو گفت ؟

چرا؟… او شبنم پاکیزه ای بود
که در دام گل خورشید افتاد
سحرگاهی چو خورشیدش بر آمد
به کام تشنه اش لغزید و جان داد

به جامی باده ی شور افکنی بود
که در عشق لبانی تشنه می سوخت
چو می آمد ز ره پیمانه نوشی
به قلب جام از شادی می افروخت

شبی ،  نا گه سر آمد انتظارش
لبش در کام سوزانی هوس ریخت
چرا آن مرد بر جانش غضب کرد ؟
چرا بر ذره های جامش آویخت ؟

کنون ، این او و این خاموشی سرد
نه پیغامی ، نه پیک آشنایی
نه در چشمی نگاه فتنه سازی
نه آهنگ پر از موج صدایی

+ نوشته شده در  88/11/09ساعت   توسط هاتف  | 

ازیاد رفته
یاد بگذشته به دل ماند و دریغ
نیست یاری که مرا یاد کند
دیده ام خیره به ره ماند و نداد
نامه ای تا دل من شاد کند

خود ندانم چه خطایی کردم
که ز من رشته الفت بگسست
در دلش جایی اگر بود مرا
پس چرا دیده ز دیدارم بست

هر کجا می نگرم باز هم اوست
که به چشمان ترم خیره شده
درد عشقست که با حسرت و سوز
بر دل پر شررم چیره شده

گفتم از دیده چو دورش سازم
بی گمان زودتر از دل برود
مرگ باید که مرا دریابد
ورنه دردیست که مشکل برود

تا لبی بر لب من می لغزد
می کشم آه که کاش این او بود
کاش این لب که مرا می بوسد
لب سوزنده آن بدخو بود

می کشندم چو در آغوش به مهر
پرسم از خود که چه شد آغوشش
چه شد آن آتش سوزنده که بود
شعله ور در نفس خاموشش

شعر گفتم که ز دل بر دارم
بار سنگین غم عشقش را
شعر خود جلوه ای از رویش شد
با که گویم ستم عشقش را

مادر این شانه ز مویم بردار
سرمه را پاک کن از چشمانم
بکن این پیرهنم را از تن
زندگی نیست بجز زندانم

تا دو چشمش به رخم حیران نیست
به چکار آیدم این زیبایی
بشکن این آینه را ای مادر
حاصلم چیست ز خودآرایی

در ببندید و بگویید که من
جز از او همه کس بگسستم
کس اگر گفت چرا ؟ باکم نیست
فاش گویید که عاشق هستم

قاصدی آمد اگر از ره دور
زود پرسید که پیغام از کیست
گر از او نیست بگویید آن زن
دیر گاهیست در این منزل نیست

+ نوشته شده در  88/11/09ساعت   توسط هاتف  | 

راز من
هیچ جز حسرت نباشد کار من
بخت بد ،  بیگانه ای شد یار من
بی گنه زنجیر بر پایم زدند
وای از این زندان محنت بار من

وای از این چشمی که می کاود نهان
روز و شب در چشم من راز مرا
گوش بر در می نهد تا بشنود
شاید آن گمگشته آواز مرا

گاه می پرسد که اندوهت ز چیست
فکرت آخر از چه رو آشفته است
بی سبب پنهان مکن این راز را
درد گنگی در نگاهت خفته است

گاه می نالد به نزد دیگران
« کو دگر آن دختر دیروز نیست »
« آه ، آن خندان لب شاداب من»
« این زن افسرده ی مرموز نیست »

گاه می کوشد که با جادوی عشق
ره به قلبم برده افسونم کند
گاه می خواهد که با فریاد خشم
زین حصار راز بیرونم کند

گاه میگوید که : ک. ، آخر چه شد
آن نگاه مست و افسونکار تو ؟
دیگر آن لبخند شادی بخش و گرم
نیست پیدا بر لب تبدار تو

من پریشان دیده می دوزم بر او
بی صدا نالم که : اینست آنچه هست
خود نمی دانم که اندوهم ز چیست
زیر لب گویم : چه خوش رفتم ز دست

همزبانی نیست تا برگویمش
راز این اندوه وحشتبار خویش
بیگمان هرگز کسی چون من نکرد
خویشتن را مایه ی آزار خویش

از منست این غم که بر جان منست
دیگر این خود کرده را تدبیر نیست
پای در زنجیر می نالم که هیچ
الفتم با حلقه ی زنجیر نیست

آه ، اینست آنچه می جستی به شوق
راز من ، راز نی دیوانه خو
راز موجودی که در فکرش نبود
ذره ای سودای نام و آبرو

راز موجودی که دیگر هیچ نیست
جز وجودی نفرت آور بهر تو
آه ، اینست آنچه رنجم می دهد
ورنه ، کی ترسم ز خشم و قهر تو

+ نوشته شده در  88/11/09ساعت   توسط هاتف  | 

در دو چشمش گناه می خندید

بر رخش نور ماه می خندید

در گذرگاه آن لبان خموش

شعله ای بی پناه می خندید

شرمناک و پر از نیازی گنگ

با نگاهی که رنگ مستی داشت

در دو چشمش نگاه کردم و گفت

باید از عشق حاصلی برداشت

سایه ای روی سایه ای خم شد

در نهانگاه رازپرور شب

نفسی روی گونه ای لغزید

بوسه ای شعله زد میان دو لب

+ نوشته شده در  88/11/09ساعت   توسط هاتف  | 

ای آرزوی اولین گام ِ رسیدن
بر جاده‌های بی‌سرانجام ِ رسیدن

كار جهان جز بر مدار آرزو نیست
با این همه دل‌های ناكام ِ رسیدن

كی می‌شود روشن به رویت چشم من، كی؟
وقتِ گل نی بود هنگام ِ رسیدن؟


دل در خیال رفتن و من فكر ماندن
او پخته‌ی راه است و من خام ِ رسیدن

بر خامی‌ام نام ِ تمامی می‌گذارم
بر رخوت درماندگی نام ِ رسیدن

هرچه دویدم جاده از من پیش‌تر بود
پیچیده در راه است ابهام ِ رسیدن

از آن كبوترهای بی‌پروا كه رفتند
یك مشت پر جا مانده بر بام ِ رسیدن


ای كالِ دور از دسترس! ای شعر تازه!
می‌چینمت اما به هنگام ِ رسیدن

             قیصر امین پور

+ نوشته شده در  88/11/05ساعت   توسط هاتف  | 

با توام
ای لنگر تسکین!
ای تکان‌های دل!
ای آرامش ساحل!
با توام
ای نور!
ای منشور!
ای تمام طیف‌های آفتابی!
ای کبود ِ ارغوانی!
ای بنفشابی!
با توام ای شور، ای دلشوره‌ی شیرین!
با توام
ای شادی غمگین‌!
با توام
ای غم!
غم مبهم!
ای نمی‌دانم!
هر چه هستی باش!

اما کاش...
نه، جز اینم آرزویی نیست:
هر چه هستی باش!
اما باش!

  قیصر امین پور

+ نوشته شده در  88/11/05ساعت   توسط هاتف  | 

چشم ها ، پرسش بي پاسخ حيراني ها


دست ها، تشنه تقسيم فراواني ها


با گل زخم، سر راه تو آذين بستيم


داغ هاي دل ما جاي چراغاني ها


حاليا، دست كريم تو براي دل ما


سر پناهي است در اين بي سر و ساماني ها


وقت آن شد كه به گل حكم شكفتن بدهي


اي سر انگشت تو آغاز گل افشاني ها


فصل تقسيم گل و گندم و لبخند رسيد


سايه امن كساي تو مرا بر سر بس


تا پناهم دهد از وحشت عرياني ها


چشم تو لايحه روشن آغاز بهار


طرح لبخند تو پايان پريشاني ها 

  قيصر امين پور

+ نوشته شده در  88/11/05ساعت   توسط هاتف  |